ملا محمد مومن كرمانى
51
صحيفة الارشاد ( تاريخ افشار كرمان - پايان كار صفويه ) ( فارسى )
ندارند ، به يكباره از آن كوه به بيابان آمده برايشان تاختند و افشار را از جاى برداشته به يك حمله متفرق ساختند . بگتاش خان بنفسه متصدّى حرب شده ، كارزارى كرد كه داستان رستم و اسفنديار به آب تيغ آبشار [ افشار ؟ ] از لوح روزگار بشست . چون اقبال به ادبار و دولت به نكبت بدل گرديده بود كارى از پيش نرفت . . . ملازمان و لشكريان از پى افشاران روان گشته ، بسيارى آن جماعت را به تيغ بىدريغ از هم گذرانيدند ، و وى را فرود آورده ، سرش را بريدند ، و مقصود بيگ كه محرّك سلسلهء فتنه و فساد در آن ايام بود ، او را نيز به قتل رسانيدند . پس از آن يعقوب خان به يزد داخل شد ، سر بگتاش خان را فرمود كه در شهر و بازار گردانيدند . و مضمون اين مقال به گوش هوش اهالى آنجا رسانيد : هر سر سبك كه او ننشيند به جاى خويش * از دست روزگار ، ببيند سزاى خويش پس از آن يعقوب خان ، سر او را ، مصحوب يكى از ملازمان خود عرضه داشت نوشته به پايهء سرير اعلى فرستاد . . . » « 1 » سرنوشت بيگتاش خان افشار بسيار باشكوه و حماسى است . به روايت نقاوة الآثار « سرى كه تا غايت تكبر و تجبّر به فلك فرو نمىآمد ، از بدن نازپرورش جدا كردند . . . يعقوب خان ، از اموال و اسباب بيگتاش خان آنچه به دست آورد - با جهات مردم يزد - تمامى را ضبط نموده ، رايت توجه به جانب مملكت فارس برافراشت ، و سر آسمان افسر بگتاش خان را با بعضى از اشياء نفيسهء سركار او - از مرصعآلات و جواهر و زر بىشمار وافر - مصحوب ملازمان به پايهء سرير عرش نظير پادشاه سكندرجاه ارسال داشت » . شاه عباس ، چنانكه گفتيم ، به هواى قلع و قمع
--> ( 1 ) - خلاصة التواريخ ، ص 1077 ، يا به قول شاعر ديگر : اينجاست حوالهگاه سرهاى سران * هر سر كه به پاى خود نيايد ببرند